دختر درونتان را بپذیرید

در این سخنرانی پر احساس، ایو اِنسلِر میگوید که یک سلول دختری درون همگی ما وجود دارد — سلولی که همهی ما یاد گرفتیم تا سرکوبش کنیم. او داستانهای سرشار از احساسی از دختران و زنانی در سراسر جهان که مصیبتها و خشونتهای تکاندهندهای بر آنها گذشته است تعریف میکند، تا قدرت خیره کنندهی دختر بودن را نشان دهد.

سلام. صبح به خیر. خیلی خوشحالم که این‌جا در هند هستم. خیلی در مورد چیزی که به خصوص در طی این ۱۱ سال اخیر در طی مراسم های V-Day (چهاردهم فوریه، روزی که توسط خود سخنران برای اعتراض به خشونت علیه زنان اختصاص داده شده) و نمایشنامه‌ی “دلگفته های زنانگی” (نمایشنامه‌ی خود سخنران) و سفر در سراسر جهان، برای ملاقات با زنان و دختران سراسر جهان، و توقف خشونت علیه زنان و دختران در سراسر جهان، یاد گرفتم، فکر کردم.

موضوع سخنرانی امروزم یک سلول، یا یک مجموعه سلول به خصوص است، که در همه‌ی ما وجود دارد. و می‌خواهم به آن بگویم “سلول دختری”. این سلول در مرد‌ها هم به اندازه‌ی زن‌ها وجود دارد. می‌خواهم تصور کنید که این مجموعه سلول به خصوص در مرکزیت تکامل نوع بشر، و تداوم نژاد انسان قرار دارد.

و می‌خواهم تصور کنید که در نقطه‌ای از تاریخ گروهی از افراد قدرتمند، بر روی تصاحب جهان و کنترل آن سرمایه‌گذاری کردند، و با سرکوب کردن این سلول به خصوص، ظلم کردن به این مجموعه سلول، تغییر فعالیت این سلول‌ها، تحلیل بردن این سلول‌ها، و وادار کردن ما به باور ضعف این سلول‌ها و مغلوب کردن، ریشه کن کردن، نابود کردن و محدود کردن این سلول‌ها، روند نابود سازی سلول دختری را شروع کردند، که این روند، همان پدرسالاری است.

من می‌خواهم تصور کنید که دختر قطعه‌ای الکترونیکی در سیستم عظیم هوش جمعی است. دختر برای تعادل، فرزانگی و در حقیقت برای آینده‌ی همه‌ی ما ضروری است. می‌خواهم تصور کنید که این سلول دختری خودِ دلسوزی، خودِ همدلی، و خودِ اشتیاق، و آسیب‌پذیری، و پنهان نکردنِ احساسات، و هیجان، و وابستگی، و ارتباط، و احساسات است.

و بگذارید تصور کنیم که این دلسوزی، فرزانگی را هشیار می‌کند، و این آسیب‌پذیری بزرگ‌ترین قدرت ماست، و این احساسات منطقی ذاتی دارند، که فعالیت‌های اصلاح‌طلبانه، شایسته و نجات‌بخش در پی خواهند داشت. اجازه بدهید چیزی که دقیقاً برعکس اراده‌ی آن قدرت‌ها به ما آموزش داده شده است را به یاد بیاوریم، یعنی این فکر که دلسوزی افکار ما را احاطه می‌کند، و آن‌را مشغول می‌کند، و آسیب پذیری ضعف است، و احساسات غیر قابل اعتماد هستند، و شما نباید بر حسب تصور شخصی خودتان قضاوت کنید، که این کار مورد علاقه ی من است. و شما نباید بر حسب تصور شخصی خودتان قضاوت کنید، که این کار مورد علاقه ی من است.

به نظر من تمامی جهان الزاماً در مسیری پیش رفته که دیگر دختر نباشد. پسرها چطور به وجود می‌آیند؟ پسر بودن یعنی چه؟ پسر بودن در واقع یعنی دختر نبودن. مرد بودن یعنی دختر نبودن. زن بودن یعنی دختر نبودن. قوی بودن یعنی دختر نبودن. فرمانده بودن یعنی دختر نبودن. به نظر من دختر بودن آن قدر قدرتمند است که باید به همه آموزش بدهیم چطور دختر نباشند.

و می‌خواهم بگویم که نکته‌ی عجیب این‌جاست، که این دختر انکار شده، دختر سرکوب شده، احساس سرکوب شده، احساس انکار شده ما را به این‌جا رسانده است. حالا ما در جهانی زندگی می‌کنیم که بی‌رحمانه‌ترین خشونت‌ها، و ترسناک‌ترین فقر‌ها، قتل‌ها، تجاوز‌های گروهی، نابودی‌های زمین، به طور کامل از کنترل خارج شده‌اند. و چون ما سلول‌های دختری خودمان را، و دختری خودمان را سرکوب کردیم، احساس نمی‌کنیم که چه اتفاقی دارد می‌افتد.

بنابراین، به اندازه‌ی کافی به چیزی که دارد اتفاق می‌افتد واکنش نشان نمی‌دهیم. می‌خواهم کمی درباره‌ی جمهوری دموکراتیک کونگو صحبت کنم. این نهاد، نقطه‌ی عطف زندگی من بود. من زمان زیادی را در سه سال گذشته در آن‌جا گذراندم. تا آن زمان احساس می‌کردم جهان را دیده‌ام، خشونت زیادی را دیدم.

من می‌خواهم بگویم که به نظر من قدرت‌هایی که جزء کشورگشاهای جهان محسوب می‌شوند — تمامی این اتفاقات متوجه کشورگشایی‌هاست. تمام این اتفاقات متوجه تملک جهان، و حفاری و کاویدن آن، و نابود کردن همه چیز است. به طور مثال، یادم می‌آید، پدرم، که خیلی خیلی وحشی بود، مرا کتک می‌زد. و وقتی مرا می‌زد، می‌گفت، “گریه نکن. جرأت نداری گریه کنی.” چون اشک‌های من وحشی‌گری غیر انسانی او را به خودش نشان می‌داد. و حتی در همان لحظه‌ای که مرا می‌زد، نمی‌خواست کاری که انجام می‌دهد به رویش آورده شود.

من می‌دانم که همگی ما طی برنامه‌ی مشخصی سلول دختری را نابود کرده‌ایم. و چیزی که می‌خواهم بگویم این است که ما این سلول را در مردان به اندازه‌ی زنان نابود کرده‌ایم. به نظرم به نحوی ما زنان نسبت به مردان در نابود کردن سلول دختریشان خشن‌تر بودیم.  من در سراسر جهان دیدم که پسرها چطور بار می‌آیند: خشن باشند، سخت‌دل باشند، از حساسیت‌ها و ضعف‌هایشان فاصله بگیرند، و گریه نکنند. یک بار که در “کوزوُو”، شکستن یک مرد را می‌دیدم، فهمیدم که گلوله‌ها اشک ریختن را سخت کرده‌اند، و وقتی ما به مردها اجازه نمی‌دهیم که دختر درونشان را نشان بدهند و آسیب پذیر باشند، و دلسوز باشند، و احساسات داشته باشند، آن‌ها سخت‌دل و پر از تنفر و خشن می‌شوند.

به نظر من ما به مردان یاد داده‌ایم که وقتی ایمن نیستند، احساس امنیت کنند، که وقتی چیزی را نمی‌دانند، مثلاً این که چرا باید بخواهیم جایی باشیم که هستیم، وانمود کنند که می‌دانند، که وقتی که آشفته هستند، وانمود کنند که نیستند. بگذارید قضیه‌ی خنده‌داری را تعریف کنم. وقتی در راه رسیدن به این‌جا (هند) در هواپیما بودم، در راهروی هواپیما بالا و پایین می‌رفتم. و همه‌ی مرد‌ها، که حداقل ۱۲ نفر می‌شدند، در صندلی‌های کوچکشان فیلم‌های عاشقانه‌ی مسخره می‌دیدند. و همه‌ی آن‌ها در خلوت خودشان فیلم می‌دیدند، و من با خودم گفتم، “پس این زندگی مخفیانه‌ی مردها است.”

من دیدم که ما از پیشرفت دخترها جلوگیری می‌کنیم و آن‌ها را کنترل می‌کنیم و آن‌ها را بی‌سواد نگه می‌داریم، یا کاری می‌کنیم که از بابت هوش زیادشان حس بدی داشته باشند. ما آن‌ها را ساکت می‌کنیم. ما کاری می‌کنیم که آن‌ها به خاطر باهوش بودنشان حس گناه کنند. ما آن‌ها را مجبور می‌کنیم که طوری رفتار کنند، تا رفتارشان را کنترل کنند، و هیجان خودشان را سرکوب کنند. ما آن‌ها را می‌فروشیم، ما آن‌ها را در نطفه خفه می‌کنیم، ما آن‌ها را به بردگی می‌کشیم، ما به آن‌ها تجاوز می‌کنیم. ما به قدری عادت کرده‌ایم که کنترل زندگی دخترها را از آن‌ها بگیریم که حتی همین الآن هم داریم به آن‌ها نگاه ابزاری داریم، و از آن‌ها مثل محصولات تجاری حرف می‌زنیم.

موقعیت دخترها، شرایط دخترها، — هم دختر درون ما و هم دختر در جهان واقعی — به اعتقاد من، تعیین می‌کند که آیا جامعه می‌تواند به حیات خود ادامه بدهد یا نه. و پیشنهاد من این است که، با دخترها صحبت کنید، چون من اخیراً کتابی نوشتم، تحت عنوان: “من موجودی احساساتی هستم: زندگی مخفیانه‌ی دخترها در سراسر جهان”، و ۵ سال است که با دخترها صحبت می‌کنم، و یکی از چیزهایی که در همه‌ی موارد دیدم این بود که چیزی که به دخترها تحمیل می‌شود، “لذت بخشیدن” است. دخترها یاد می‌گیرند که لذت ببخشند. من می‌خواهم این نحوه‌ی تفکر را تغییر دهم. من می‌خواهم همگی ما این نحوه‌ی تفکر را تغییر دهیم. من می خواهم آن‌ها “تحصیل کنند”، یا “فعالیت کنند”، یا “شرکت کنند”، یا “برخورد کنند”، یا “به چالش بکشند”، یا “بسازند”. اگر ما به دخترها بیاموزیم که این نحوه‌ی تفکر را عوض کنند دختر درونمان و دختر درون آن‌ها را به دنبال نحوه‌ی تفکر جدید خواهند رفت.

به نظر من توانایی دخترها برای غلبه بر شرایط دشوار و گذراندن آن مراحل، شگفت‌انگیز است. من با دختری به نام “دورکاس” در “کنیا” آشنا شدم. دورکاس ۱۵ سال داشت، و در دفاع شخصی مهارت زیادی داشت. چند ماه پیش سه مرد بزرگ‌تر از او، او را در خیابان دزدیده بودند. آن‌ها او را ربودند، و سوار یک ماشین کردند. و در حالی که او از خودش دفاع می‌کرد، به سیب گلویشان چنگ می‌زد، در چشم‍هایشان انگشت می‌زد و خودش را از آن ماشین آزاد کرد.

به نظر من، این قدرت دخترهاست. این قدر تغییر پیدا کردن است. می‌خواهم مراسم امروز را با قطعه‌ای از کتاب جدیدم به پایان برسانم. این کار را به خاطر دختر درون تمامی افراد حاضر در این‌جا انجام می‌دهم. دخترانی که می‌توانند به افراد دیگری تبدیل شوند. اما می‌خواهم این کار را برای تک تک افراد حاضر در این‌جا انجام دهم، تا برای دختر درونمان ارزش قائل شویم، تا برای بخشی از خودمان که می‌گرید ارزش قائل شویم، بخشی از خودمان که احساساتی است ارزش قائل شویم، بخشی از خودمان که آسیب پذیر است ارزش قائل شویم، تا بفهمیم آینده‌ی جهان چطور رقم خواهد خورد.

نام این قطعه “من یک موجود احساساتی هستم” است. داستان این قطعه مربوط می‌شود به ملاقات دختری در محله‌ی “واتس”، در شهر “لُس‌آنجِلس”. من از دخترها پرسیدم آیا از دختر بودنشان خوششان می‌آید، و تمامی دخترها می‌گفتند، “نه، ازش متنفرم. نمی‌تونم تحملش کنم. افتضاحه. برادرام همه چی رو برای خودشون تصاحب می‌کنن.” ناگهان یکی از دخترها گفت، “من عاشق دختر بودنم هستم. من یک موجود احساساتیم!”  این قطعه برای او است:

من عاشق دختر بودنم هستم. من می‌تونم چیزی را که دارید احساس می‌کنید در همون لحظه که در درون شما اتفاق می‌افته، احساس کنم. من یه موجود احساساتی هستم. چیزهایی که در ذهن من می‌گذرن نظریات عقلانی یا افکار خلاصه شده نیستن. اونا در اعضاء و جوارحم جریان دارن و گوش‌هام رو می‌سوزونن. آه، من می‌دونم کِی دوست‌دخترت واقعاً به هم ریخته‌س، حتی اگر وانمود کنه چیزی که ازش می‌خوای رو بهت می‌ده. من می‌دونم کی طوفان نزدیکه. من می‌تونم جرقه‌های احساسات رو توی هوا احساس کنم. من می‌تونم بگم که اون دیگه برنمی‌گرده. این رو با حالم به همه می‌فهمونم.

من یه موجود احساساتیم. من عاشق اینم که از هیچ چیز به سادگی نمی گذرم. همه چیز برام جدیه، راه رفتنم تو خیابون، بیدار شدنم توسط مامانم، غیر قابل تحمل بودن باختنم، شنیدن خبرای بد.

من یه موجود احساساتیم. من با همه چیز و همه کس مرتبطم. این تو ذات منه. این طور بدبینانه نگید که همه‌ی این‌ها فقط احساسات زودگذر نوجوونیه، یا به این خاطره که من یه دخترم. این احساسات من رو به آدم بهتری تبدیل می‌کنن. این‌ها باعث میشن که من وجود داشته باشم. این‌ها منو آماده می‌کنن. این‌ها بهم قدرت می‌دن.

من یه موجود احساساتیم. احساسات، راه به خصوصی برای فهمیدنه. انگار هر چی سن زن‌ها بالاتر میره یادشون میره. من از این که هنوز تو وجود منه تو پوست خودم نمی‌گنجم. آه، من می‌دونم یه نارگیل چه موقعی داره می‌افته. من می‌دونم که ما جهان رو چقدر تغییر دادیم. من می‌دونم که پدرم دیگه برنمی‌گرده، و هیچکس برای آتیش گرفتن آماده نشده. من می‌دونم که رژِ لب فقط واسه خودنمایی نیست، و پسرها خیلی در معرض خطرن، و معروف‌ترین تروریستا از بچگی این طور به دنیا نیومدن، بلکه این طور بار اومدن.  اگر در بزرگ دلمونو باز کنیم، داخل همه‌مون یه دختره.

بهم نگین داد نزنم، نگین آروم باشم، نگین زیاده‌روی نکنم، نگین منطقی باشم. من یه موجود احساساتیم. جهان این طوری ساخته شده، باد این طوری گرده‌افشانی می‌کنه. شما به اقیانوس اطلس نمی‌گین چطور رفتار کنه. من یه موجود احساساتیم. چرا باید ساکتم کنین یا صدامو ببرین؟ من خاطره‌ی باقی مونده‌تونم. من می‌تونم دوباره شما رو به خودتون بیارم. هیچ چیزی از بین نرفته. هیچ چیزی کم نشده. من عاشق، گوش کنین، من عاشق اینم که می‌تونم احساسات درون شما رو احساس کنم، حتی اگر زندگیمو ازم بگیرن، حتی اگر قلبمو بشکنن، حتی اگر نذارن تکون بخورم، من مسئولیت دارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *